بیا با خود صادق باشیم
بیا شریف باشیم
و برای اسلام هزینه نتراشیم
بیا مرد باشیم و امام را نفروشیم
نه مثل "شریف امامی"
که نه شریف بود
نه امامی
یک خر تمام
که خیالش برده بود امام را
از انقلاب بدزدد
و شعار های مردم را
خرج تخت و تاج شاه کند
بیا امامی باشیم
و چپکی
به دامن آمریکا چپ نکنیم
بیا از صحیفهء امام خجالت بکشیم
و راست و حسینی از خدا حرف بزنیم
مثل حاج "حسین امامی"
سردار شهید آبادان
که با خون خود
مرزهای ایران را از جنوب تا غرب
بر هرزه گردی های امپریالیزم مسدود کرد
مثل فدایی شهید
"سید حسین امامی" *
که نگذاشت پهلوی
پهلو به پهلوی اسرائیل
معنای قرآن را عوض کند
مثل مردم تهران
که حرمت امام زاده را نگه داشتند
و اجازه ندادند "کسروی"
در قبرستان مسلمان ها دفن شود
راستی
پیامبر که به دنیا آمد
طاق کسری هم فرو ریخت
چون اسلام
آبش با طرف داران سلطنت به یک جو نمی رود
و حریت و آزادگی اش
به لیبرال دموکراسی
ترجمه نمی شود
و عجیب آنکه این روز ها
که حتی بر مأذنه های واشنگتن هم
نام رسول الله (ص) بلند است
بعضی می خواهند در ایران
ما را تا خاکریز سبز زرتشت
عقب برانند
و برای مقابله با لباس پیامبر
ما را به عشق خرگاه رستم دستان
و هزار بهانه و داستان
سبزپوش کنند**
بیا قبول کنیم
"اوباما" با ما نیست
نه که حالا
که هیچ وقت نبوده
او سربازی با چکمه های لنگه به لنگه
و از قضا رئیس جمهور ینگه دنیاست
او پسر خجالتی "بوش"
و نیمهء دیگر "مک کین" است
او هم یکی از فرزندان خاک تفنگ خیز آمریکاست
که فقط برای تقویت دلار
و حفظ مستعمرات
و در بند کردن انسانیت
به آزادی فکر می کند
او هم اسلام را
برای مزاج دمدمی دلالان نفتی
و اسهال خونی صهیونیزم
مضر می داند
و نرم نرمک
با محرم و صفر
و حاکمیت زیارت عاشورا
خواهد جنگید
حتی اگر اسمش در زادنامه
باراک حسین اوباما باشد
و مفتی های پرخرج سعودی
برای او بارک الله بارک الله بگویند
"رضا شاه" را که می شناسید
او هم اسمش رضا بود
اسم پسرش هم رضا بود
اسم نوه اش هم
و شاید نتیجه اش
و تا قرن ها نبیره ها و ندیده هاش
ولی حرم امام رضا (ع) را به توپ بست
و تکیهء کوچک ننه رقیه تکه دوز را
برای یابو های نفتخوار قزاق
بدل به اسطبل نمود
و مضحک تر اینکه
"صدام" آدم کش نیز
اسمش را حسین گذاشته بود
او هم به امام حسین (ع)
یک جورایی که فقط خودش می فهمید
ارادت داشت
و برای صلاح حزب بعث
تنهایی در حرم خلوت می کرد
ولی هنوز
جای گلوله هایش روی ضریح کهنهء امام حسین
درد می کند
و هنوز
خیلی از مادران شیعه عراقی
از سرنوشت جوان هایشان
در زندانهای همیشه مخفی او بی خبرند
پس باید بعضی وقت ها
برای جلوگیری از خلط مبحث
و نیآلودن با مخاط بینی استکبار
و مختلط نشدن دختران و پسران در نماز
خط خود را
از امواج رنگی ماهواره های انگلوساکسون
سوا کنیم
مثل امام صادق (ع)
که رنگ عمامه اش را
برای تمایز با یانکی های بنی العباس
عوض کرد
مثل امام سجاد (ع)
که منبر یزید بن الاستبداد را
وقتی بوزینه ای بنی امیه
پشت تریبون پیامبر پوکر بازی می کردند
تخته پاره نامید
مثل خدا
که حتی به اندازه دو رکعت بیشتر
نخواست رسول الله به قبله یهود نماز بخواند
و با چند درجه چرخش
حال قراضه های "بنی قریضه"***
و نشریه ای های زبان دراز ان روز را گرفت
آری
در اتوبان های پر سرعت سیاست
بعضی وقت ها تنها راه نجات
یک توقف مشتی و یک دور برگردان قربه الی الله است
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* سید حسین امامی از شهدای فدائیان اسلام که احمد کسروی و هژیر نخست وزیر اسلام ستیز پهلوی را اعدام انقلابی کرد.
** نقل است زرتشت ردایی سبز بر تن داشته و خرگاه رستم نیز سبز بوده است.
*** از قبایل یهودی مدینه در صدر اسلام.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سایت هایی که به این مطلب لینک داده اند:
۱. جهان نیوز
۲. شبکه خبر دانشجو
۳. سرخط
۴. الف

و چه زیبا گفت امام
"بسیج شجره طیبه است"
و شجره طیبهء بسیج
ریشه اش در تف تفدیده کربلاست
و از عطش علقمه عشق سیراب می شود
باغبانش خداست
و بر شاخه هایش
سیب های سرخ شهادت می روید
از همان سیب هایی که این روز ها
در تهران و سیستان
و کوچه های ترک خوردهء لبنان
فراوانند
و بر خلاف میل شما
بوی غربت روح اله را می دهند
بسیج غریب است،...
خیلی غریب ...
اما حقیقت دارد
مثل انقلاب بدون برچسب امام
که مال مستضعفین بود
و حقیقت داشت
مثل همهء روز های لت و پار دفاع مقدس
که حماسه بودند
و حقیقت داشتند
مثل روستای "فردو"
که هیچ یک از مردانش زنده از جنگ برنگشت
مثل "ننه رقیهء" لیف باف
که هنوز منتظر یک خبر از مصطفی است
مثل سرفه های پدر مائده
که بوی خون و خاکستر و خردل می دهند
و عنقریب است که از کنکور
برای او نیز سهمیه ای دست و پا کنند
مثل اسلام
که بین در و دیوار
همهء غربت علی را مظلومانه گریه کرد
و انکار شد
بسیج حقیقت دارد ...
و این را همهء خاکریز های "دوئیجی" و "دهلاویه"
و میدان های مین "جزیرهء مینو"
و سیم های خاردار "فکه"
و میز های گرد و دیجیتال "پنتاگون"
و یادداشت های روزانهء "ریگان"
و حتی نعش پوسیده صدام در خاک
می دانند
بسیج پس انداز انقلاب برای روز مباداست
بسیج معجزهء امام است
و تا نام امام هست،... خواهد ماند
![]()
آری
"بسیج شجره طیبه است"
و از انقلاب و اسلام
ولو به بستن چفیه های خاک خوردهء دههء شصت
و تشییع پاره های استخوان ارمغان تفحص
و شنیدن فحش از دختران باحال "هالی وود"
که به عشق لب و لوچهء "آنجیلینا"
صورتشان را تاکسیدرمی می کنند
دفاع خواهد کرد
بسیج پای انقلاب ایستاده
حتی اگر خشکه نامقدسان
و دگم های دموکرات مآب اسکناس پرست
به اسم آزادی
و به خاطر حضرات توالت نویس پارک های پسامدرن
و واردات انواع خودرو
و خالکوبی پس گردن پری سوسانو
و مارک لباس سوسول های سورئال تجریش
تحریمش کنند
وخاخام های خانه به دوش آن ور آب
حکم به سنگسارش بدهند
بسیج هست و خواهد ایستاد
حتی اگر چریک های چروکی سوار
و جوخه های اکس زدهء هلی برد از فضا
در گیر و دار فتنه های عمیق سیاسی
و مست از نظر بازی های جهان مجازی
با ماشین های ۳۰۰ میلیونی معاف از عوارض باباهاشان
زیرشان بگیرند
و از سر غیظ
در کامنت های خودنوشت سایت های "آبی"
به نعل طلایی تمدن سایبرنتیک
لگدکوبشان کنند
بسیج هست
اما نه برای حراست از ویلاهای بعضی
و نه برای گرفتن وام
و نه برای انجام حرکات آکروباتیک در دههء فجر
و نه برای کشف موتورهای مسروقه
بسیج هست تا بر صحیفه امام غبار ننشیند
و یکبار دیگر
دست های علی در صفین تنها نمانند
و زهرا
غریبانه به زبیر وصیت نکند
و خدایی ناکرده
انقلاب به دست نامحرمان نیافتد
راستی
یادتان که هست
امام هم یک بسیجی بود
و می گفت
همه افتخارم این است که با بسیجی هایم محشور شوم
وقتی "بنی صدر"
حتی برای له شدن زیر شنی های تانک هم به بسیج اعتماد نداشت
و از سماجت دستان خالی "جهان آرا"
در کوچه های خونی خرمشهر
عصبانی می شد
آری دستان بسیج
همیشه خالی بوده است
و بنی صدر ها
هیچ گاه به او آذوقه و اسلحه نرسانده اند
همانگونه که شمر
همه نگرانی اش رسیدن دست های عباس به آب بود
و برای شکستن حسین
روی تشنگی علی اصغر حساب کرده بود
اصلا از نظر شما
همه چیز تقصیر همین دست های خالی است
که اگر دست های مردم خالی نبودند
بسیج نبود
و اگر مستضعفین بسیج نمی شدند
امام انقلاب نمی کرد
و این همه آرمان و فلسطین و لبنان
دست و پاهای شما را
برای بال ماسکه با ابلیس
نمی بست
آن روز ها را که یادتان هست
آن روز ها هم مثل این روزها بسیج مظلوم بود
و مستضعفین به حساب نمی آمدند
و گروهک های بمب گزاری
و احزاب سمی ناهاری
فارغ از دغدغه های امام
خر خودشان را می راندند
آن روز ها هم ایده های ماکسی "انور خوجه"
مثل این روز های مینی جوپ "ماکس وبر"
به لباس خاکی بسیج گیر می دادند
و خیابان "کارگر" و "کشاورز" آن روز را
مثل خیابان "آزادی" امروز
علیه آرمان های انقلاب
و بچه های "میدان ولی عصر" می شوراندند
اگر هم یادتان رفته
تقصیری ندارید
فیش های حقوقی پر از صفر
و وام های حزبی چند میلیاردی
خیلی از حافظه ها را دچار اختلال کرده اند
و ویلاهای شمال
و پاساژ های دُبی
حال و روز خیلی ها را تغییر داده اند
اصلا این خاصیت پول است
پول و پلو و پلاژ آدم را زود متحول می کنند
و سکانس های فکری بعضی ها
با یکی دو اسکناس بیشتر
یکدفعه از این رو به آن رو می شود
اما مشکلی نیست
چون برخلاف شما
و متراژ خانه هایتان
هنوز دیوار های نمدار و ترک خوردهء جوادیه
تغییری نکرده اند
و خوشبختانه
هنوز از یاد نبرده اند
مذبذبین مذاب در پُرترهء "ارنستو چه گوآرا"...
چه گوارا به عباس و اسماعیل
به خاطر ته ریش قشنگشان شربت شهادت نوشاندند
و چه راحت
مش علی اکبر بقال را
با آن همه صفا
به خاطر نصب پوستر سیاه و سفید امام
اعدام انقلابی کردند
آری
بسیج امروز هم مظلوم است
نه برای اینکه سایت های شما
شهدایشان را کشته می نامند
و بچه های اولترا سه ایکس لارجتان
از بسیجی شدن بیزارند
که صدام نیز با تمام وجود
از بسیجی های امام تنفر داشت
و بی بی سی
حتی برای شش ماهه های حلبچه هم
از عنوان شهید دریغ می کرد
بسیج مظلوم است
نه برای اینکه "عمو سام"
اصولا اعتقادی به فتنه ندارد
و "جین شارپ"
کودتاهای مخملین
و رد پاشنه های میخدار "کلینتون" را در تهران
به سخره می گیرد
که شورای ناامنی ملل نیز
برای تبرئه حزب کثیف بعث
هشت سال بدون اشاره به جنگ
طرفین را فقط و فقط به حفظ آرامش دعوت می کرد
بسیج مظلوم است
چون حقیقت مظلوم است
چون حق با مظلومیت است
و خدا مظلوم ها را دوست دارد
بسیج مظلوم است
چون حکومت زمین
عاقبت برای مستضعفین خواهد بود
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سایت هایی که به این مطلب لینک داده اند:
۱. همتبار
۲. الف
۳.شبکه خبر دانشجو
۴. عدالت خواهی

باورش سخت است
ولی باید باور کرد
زندگی پر از چیز های عجیب و غریب است
زندگی مثل یک سیرک است
و دائم انسان را سورپرایز میکند
مثل شعبده بازی که هربار دست در کلاه خود می برد
موجودی عجیب بیرون می آورد
موجودی که تا به حال بنی بشری ندیده
و با هیچ کدام از فرمول های "مندل" سازگاری ندارد
موجودی که نه نسبتی با تکامل "داروین" دارد
و نه حاصل جهشی ژنتیک
به خاطر آزمایشات هسته ای زیر زمینی است
چیزی شبیه همین هندوانه های تراریخته مکعبی
یا گوجه های درختی بنفش که هر کدام یک من وزن دارند
و مزه خیار می دهند..!
چیزی مثل "پلاتیپوس" دو زیست استرالیایی
با دم سمور های آبی
منقار پهن و معرب مرغابی
پوست پشمالوی راسو
که پستاندار است...، تخم می گذارد و با پاهای عقبش نیش می زند
آری بعضی ها آخر تناقضند
یا به قول خودشان پارادوکسیکال پارادوکسیکالند
از یک طرف با کشف و شهود عرفانی
مثنوی "مولوی" را شکه کرده اند
و از طرف دیگر
شکل معوج افکارشان
اشارات "بوعلی" را هم به شک انداخته است
تخصص شان در چرت و پرت بافتن است
و با اینکه زیاد خوانده اند
باز به اندازه تخته سیاه مدرسه ابتدایی نمی فهمند
و خط و خطوطشان
از دست خط خرچنگ قورباغه کلاس اولی ها کج و کوله تر است
کلوکسیونی از نقل قولند
دو سه خربار تئوری دارند
ولی طوری صغری کبری می کنند
که از افاضاتشان
"سقراط" هاج و واج می ماند و کشکول "شیخ بهایی" از خنده ریسه می رود
آری
بعضی ها
درس خواندن زیادی کار دستشان داده
و کارشان از دکترین پردازی، به دکتر و دیازپام کشیده است
خودشان را همچون "میچل"
مچل زبان بازی های "ویتگن اشتاین"(۱) کرده اند
و افتاده اند تو هچل شکاکیت "نیچه"
آنقدر از "پوپر" پر شده اند
که گاری شعورشان از سنگینی
سال هاست مثل "هگل"
تو گل "آنومیا"(۲) تپیده و امیدی به در آمدن آن نیست
سه ماه در سال روزه می گیرند
سر سجاده "هایدگر" اشک می ریزند
با "دالایلاما" نماز جماعت می خوانند
ولی خدا را به اندازه ننه رقیهء تکه دوز هم قبول ندارند
قرآن را وحی نمی دانند
پس آن را مثل "قابوسنامه" مطالعه می کنند
مثل "کلیله و دمنه" تحلیل می کنند
و مثل املای بچه های خودشان
با محبت و ارفاق
هر جای آن را که نفهمند بیست و پنج صدم نمره ازش کم می کنند
آنقدر دین را فربه کرده اند
که دیگر در لباس هیچ هنجاری نمی گنجد
مثل یک عروس دو متر و نیمی
که از رعنایی توی هیچ حجله ای جایش نمی شود...
و از زور بی شوهری، در خانه پدری لیف خرافات می بافد
عروسی که البته مهجور هم هست
و باید مثل بچه های چشم و گوش بسته
در خانه بماند
و بابا و مامان سرش را با اسباب بازی
و احیانا مهر و تسبیح توی طاقچه گرم کنند
دین برای آنها یعنی اینکه من گلها را دوست دارم
از موسیقی سنتی لذت می برم
به کبوترهای "میدان ترافالگار" (۳) دانه می دهم
لیبرالی می اندیشم
و از لبان مرطوب دختران برزیلی بوی بهشت استشمام می کنم
دین برای آنها یعنی اینکه ما همه به بهشت می رویم
و با اینکه چون "سیمون وی" مسیحی نشده ایم
می توانیم یک هفته
در اطاق زیر شیروانی میزبان عیسی باشیم
و با او نان تست و پنیر فرانسوی بخوریم (۴)
از نظر آنها نبوت مبسوط مبسوط است
آنقدر مبسوط که حتی "گابریل گارسیا مارکز"(۵) هم رسالت دارد
و "انوری" و "بابا طاهر" و "عرفی شیرازی" هم پیامبرند
چون هم شعر می گویند
هم اشتباه می کنند
و هم شعر هایشان چون انجیل قابل نقد ادبی است
از نظر آنها همه به جز خدا، حق اظهار نظر دارند
همه می توانند همه چیز را نقد کنند
به همه چیز و همه کس ایراد بگیرند
هرجور خواستند زندگی کنند
و آخر سر
علیرغم میل باطنی خدا عاقبت به خیر شوند
اصلا از نظر آنها خدا آفریده انسان است
نه انسان آفریده خدا
و از آنجا که نسبی گرا هستند
و برای همه نظریات احترام قائلند
همه صراط ها را مستقیما به بهشت می برند
حتی اگر آن صراط
از توی رختخواب کشیش همجنس باز کلیسای "نیوانگلیکان" بگذرد
و چون فرقه "کابالا"(۶)
آموزه های خود را بر بدن عریان "مادونا" تبلیغ کرده باشد
اما چه می شود کرد
دنیا دار الغرائب است
و بعضی مثل "آلیس" در سرزمین عجایب
یک روز آنقدر گنده می شوند که دست و پایشان از در و پنجره دین بیرون می زند
و روز دیگر آنقدر کوچک، که در زیر کفش های ورنی "پوپر" له می شوند
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(۱) ویتگن اشتاین اصولا کلام را بازی های زبانی می داند و از همین رو اصلا معنای مطلقی برای گزاره های دینی قائل نیست.
(۲) آنومیا در روانشناسی به معنای از خود بی خود شدن است که آن را منطبق با از خودبیگانگی هگل می دانند.
(۳) میدانی در لندن.
(۴) نویسنده و مبارز فرانسوی یهودی الاصل که یهودیت خود را نفی کرد و با اینکه خود را مسیحی می دانست هیچگاه غسل تعمید و دیگر شعائر مسیحیت را به جا نیاورد و یکی از تجربیات عرفانی خود را همسفره شدن یک هفته ای با مسیح نقل کرده است.
(۵) رمان نویس، روزنامهنگار، ناشر و فعال سیاسی کلمبیایی. که مردم کشورهای آمریکای لاتین به جهت تحبیب او را با نام گابو یا گابیتو می خوانند.
(۶) فرقه صهیونیستی معروف به شیطان پرستی.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سایت هایی که به این مطلب لینک داده اند:
۱. شبکه خبر دانشجو
۲. پایگاه خبری تحلیلی روایت
وبلاگ هایی که به این مطلب لینک داده اند:
۱. وبلاگ درد و دل
۲. بیدخت
۳. اقلیت

جرزن ها به بهشت نمی روند
حتی اگر از شنبه تا پنج شنبه نماز جمعه بخوانند
و برای قبولی نذر خواهر "هیلاری"
و به نیت چهارده معصوم
از فرمانیه تا "خیابان چهاردهم"(۱) واشنگتن دی سی شنبلیله بکارند
جرزن ها به بهشت نمی روند
حتی اگر در لیله الغرائب
با توسل بر پیامبران بی پیام،
و معصومین گناهکار "سروش" آورده،
همه امور را بر خدای خود پنداشته "ریچارد داوکینز"(۲) تفویض نمایند
مردم "صحیفه" نخوانده اند
ولی امام و انقلاب را خوب می شناسند
مردم عوامند
ولی دشمن را به اشتباه نمی گیرند
حتی اگر "کلینتون" کشکول به دست،
در خاورمیانه دوره بیفتد
و "بوش" مدرسهء خیریه بسازد
حتی اگر "اوباما" کنار سفره افطار
برای اعتلای اسلام دست به دعا بردارد
و "مک کین" به مستحقین این ور آب
قربه الی الله چند میلیون دلار اعانه بدهد
حتی اگر مادام "آلبرایت"
از مامان شاهدخت عزیز بخواهد
سر نماز تسبیح هزار دانه بگرداند
و برای بالارفتن سهام سطل آشغالی "هالیبرتون"(۳) کاری بکند
من می گویم شما
ولی شما به خود نگیرید و بخوانید آنها
به قول شما
مردم همان لشکر قابلمه به دستند
ولی پایش بیفتد با قابلمه بر فرقتان خواهند کوفت
و انقلاب را بیمه خواهند کرد

مردم بی سواتند
و سرشان به کار خودشان گرم است
ولی فرق سره را از ناسره می دانند
و دست خونی کاخ سفید را در "ناصریه"
و دست برخی را در جیب کاخ سفید
و برق شمشیر ابن ملجم را در تهران می بینند
مردم جوات و مواتند(۴)
ولی معنای دروغ های مسلول ایران سل را می فهمند
و به کامبیز "شواردزینگر"
که نام خود را در المثنای چهارم شناسنامه اش، حاج عز الدین قصاب گذاشته
و هر شب به فتوای شیخ احمق "هاآرتص"
برای پیروزی سیاست های شهید "آبراهام لینکلن" عزیز، الله اکبر می گوید
اعتقادی ندارند
آری
حتی اگر عجوزه های خوش پوش بالای شهر دمق شوند
و سابرینا چند روز با پوستر تمام قد "داریوش" قهر کند
باز هم نظر باربرهای میدان تره بار به رأی هایشان عوض نخواهد شد
حتی اگر کامران کمر طلا
به نشانهء اعتراض
چراغ لامبرگینی سبز رنگ مدل 2008 باباش را روشن بگذارد
و سر راه "گودبای پارتی" آماندا باربی
به وانت اکبر بوقی، سبزی فروش سیار این روزها راه ندهد
باید واقعیت را قبول کرد
باید خود را گول نزد
باید تقصیر ها را گردن ترجمه نینداخت
باید مثل کبک سر در اینترنت فرو نبرد
و روشن فکرانه از نرم افزار "بابیلون" امید معجزه نداشت
باید پذیرفت که اگر "گوگل"
دری وری های خود را به زبان دری هم سرچ کند
و "بیل گیتس"
در نسخه تکمیلی "ویستا"
پارسی هخامنشی را هم پاس بدارد
و "جیم کری"
در انیترنت دنبال گرل فرند پرشین هم بگردد(۵)
باز هم "زبان گنجشک" های دودی میدان راه آهن،
زبان فخیم "عرعر" های پرورشی شمال شهر را نمی فهند
باید قبول کرد زبان "تهرانی" با "تیرونی" دوتاست
و تیرونی ها با تیکه کلام های تهرانی و تیک های هیستیریک شمال شهر بیگانه اند
همانگونه که گردن های ضخیم
یک عمر چاک انگشتان عباس واکسی را باور نکردند
و نفهمیدند برای ترجمه درد هایش
آب دهان او از هر رسانه ای رساتر است
و قسط های عقب افتاده
برای پریشاندن شب هایش
از همهء نقش های خفن "آنتونی هاپکینز" خوفناک تر بوده اند(۶)

باید واقعیت را پذیرفت
باید واقعیت را چه با وافور، چه در زرورق استنشاق کرد
باید واقعیت را یک نفس رفت بالا
یا حداقل تزریق کرد
واقعیت این است که واقعیت تلخ است
واقعیت این است که واقعیت در روزنامه ها نیست
و سایت های خبری در هپروتند
واقعیت این است که مجلات رنگی
از اوضاع سیاه و سفید مردم بی خبرند
واقعیت این است که روزنامه ها
از "تروتسکی" و تقلب و "ابوغریب" و "گوآنتانامو" دفاع می کنند
و نسبت به افزایش زاد و ولد موشها هشدار می دهند
و مردم را از آنفولانزای خوکی می ترسانند
حال آنکه نمی دانند کمی دورتر از میدان شوش
مردم در شش و هشت زندگی خود مانده اند
و بعضی از خجالت دختران دم بخت دق می کنند
واقعیت این است که تمام اتوبان های شهر
سالوسانه به سمت "دارآباد" می لغزند
ولی کوچه های زخم دار جنوب شهر آباد نمی شوند
واقعیت این است که در اداره ها
پودمان های آموزشی چند برابر شده اند
ولی هیچ پمادی ترک دستهای ننه رقیهء لیف باف را دوا نکرده است
واقعیت این است که شهرداری منطقه دو
برای زیبایی شبهای پارک ملت آب نما میسازد
ولی در رباط کریم و حومه نامبیایی برپاست که بیا و ببین
واقعیت این است که خیابان های "فرمانیه" و "قیطریه" و" آجودانیه" نورباران است
ولی کارگرهای "شهر ری" از شرمندگی دست های خالی،
در پناه ظلمات آخر شب یواشکی وارد خانه ها می شوند

اما حالا دیگر همه چیز فرق کرده است
انتخابات ید بیضاء کرده
و عصای موسی
همهء ساحران و طنابهایشان را باهم خورده است
حالا دیگر سپورهای شهرداری
بر سفرهء شرخر های از خدا بی خبر شوریده اند
و نان دریوزه های حزبی و روسپیان سیاسی آجر شده است
باید باور کرد که دیگر دعوا بین چپ و راست نیست
که بین جیب های گشاد و دست های خالی است
و جیب برها
حتی اگر همه اموال دولتی را وقف نمایند
و مثل کفتارهای "گینه بیسائو"،
نعش کفترهای بی صاحب را بالا بیاورند
باز حسابشان با کرام الکاتبین است
و دروغ گوها
حتی اگر از جکوزی خانه های خود
گورهای دست جمعی و لیست های هفتاد و دو نفر استخراج کنند
و برای خالی نبودن عریضه،
از ماتحت بیچاره های کهریزک خرج نمایند
باز نمی توانند از عدالت فرار کنند
آری این روزها برای فرار از عدالت
دیگر از عورت بی حیای عمروعاص هم کاری ساخته نیست
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(۱) خیابان چهاردهم واشنگتن دی سی خیابانی است که یک سمت ان کاخ سفید قرار گرفته است
(۲) ریچار داوکینز نویسنده کتاب پندار خدا و بوده و در این کتاب خدا را آفریده توهم انسان می داند
(۳) سهام سطل آشغالی سهام بی ارزشی است که ارزش معاملاتی و بورسی نداشته و به همین دلیل به این نانم معروف شده اند.
(۴)اشاره به شعار طرفداران موسوی در انتخابات که می گفتند "هرچی جواد مواده دنبال احمدی نژاده"
(۵) اشاره به فیلم یس من " آقای بله" جیم کری که در صحنه ای از ان بازیگر نقش اول در حال جستجوی دوست دختر ایرانی در اینترنت است.
(۶) بازیگر فیلمهای ترس ناک مثل سکوت بره ها و . . .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سایت هایی که به این مطلب لینک داده اند:
۱. همتبار
۲. پایگاه خبری تحلیلی جانا
۳. سایت خبری تحلیلی یزد امروز
۴. عدالت خواهی
۵. خبرنامه دانشجویان ایران
۶. انصار نیوز
۷. پایگاه اینترنتی دفتر تحکیم وحدت
۸. کلوپ
۹. آغاز در نهایت
۱۰. دنیا بلاگ
۱۱. رجانیوز
وبلاگ هایی که به این مطلب لینک داده اند:
۱. کوچه صداقت
۲. تأملات
۳. کنایه
۴. بسیج دانشجویی دانشکده مهندسی پزشکی
۵. دست نوشت
۶. کلاغ پرس
۷. فریادستان
....

سکانس اول*
سال چهارم دبیرستان بود، معلم نیامده بود و بالاجبار ما را فرستاده بودند توی حیاط، آن روزها من از سر بی چارگی و نابلدی، الله بختکی مبصر و شاگر زرنگ کلاس شده بودم و بگویی نگویی مدیر و ناظم حرفم را می خواندند بنابراین رفتم به دفتر و رو انداختم تا توپ فوتبال و کلید زمین چمن را بدهند بازی کنیم.
القصه بازی تازه گرم شده بود که با ضربه «کاکرو یوگایی» و صد البته چریکی چپکی من، توپ تازه خریده شده دبیرستان، زوزه کشان و چرخ زنان از بالای دروازه و دیوار گذشت و مثل موشک های چشم چران صدام وسط حیاط مسجد پشت مدرسه فرود آمد...
عجب مصیبتی...! انگار توپ به جای کف حیاط مسجد گرومبی در سه کنج جمجمه من نشسته بود و داشت فرّ و فر تو اعصابم می چرخید، مانده بودم چه کار بکنم، چون در آن وقت روز در مسجد باز نبود و سر ظهر هم که در مسجد را باز می کردند، به خاطر شروع کلاس ها، دیگر ما نبودیم و مطمئنا کلاس هم که تمام می شد دیگر توپی نمانده بود... آن هم توپ چرمی و چهل تیکهء مدل جام جهانی سال 1994 آمریکا...
کارم حسابی در آمده بود، دنیا دور سرم بندری می رقصید، از احساس گناه آمیخته با ترس آنقدر توی خودم گم شده بودم که دیگر غر و لند یک دو جین بچه قمی «اند فوتبال» را که عیششان منقص و کیفشان غم سوز شده بود، مثل صدای جیغ دار رادیو دو موج پدرم، فِت فِت و بریده بریده می شنیدم... «فقط یه راه داره ...خودت برو بیارش» این حرفی بود که از شش جهت دائما سرم هوار می شد و من در بهت و ماتم خودم ترکمون گرفته بودم.
به هرحال وجدان درد لامصّب کار خودش را کرد و آخر سر کنف و کوفته با بچه ها رفتم انتهای حیاط، یکی از بچه ها که از قضا بعدها داماد ما از آب در آمد، «قلفک» گرفت و من سریع خودم را کشاندم بالای بام دستشویی ها، باید بودید و می دیدید..! روی سقف پر بود از کتابهای پاره پاره و آفتاب و باران دیده، کتاب های شِرّ و دِر شده ای که ناپلئون بناپارت های مدرسه «هدایتی» آخر هر سال از حرصشان آنها را پر داده بودند آنجا...
و اما نیم ساعت بعد... من فلک زده، یک لنگه پا و توپ در بغل ایستاده بودم بیرون اطاق مدیر تا تکلیفم را روشن کنند، چرا که از بخت بد، خادم مسجد آن موقع روز داشت توی حیاط جارو پارو می کرد و البته ما بقی داستان را خود شما می توانید حدس بزنید که چه شد... کلی عتاب و خطاب و نصیحت و سرکوفت و لیچار که «ای وای آقای ... شما دیگه چرا...؟ شما که فلان و بهمانی چرا...؟ شما که درسات چنین و چنانست و پدرت ال و بل و اینجور و اونجورست چرا...؟» و در این میان مدیر مدرسه نیز که انصافا انسان متدین و بسیار منضبطی بود بیشتر از همه حرص و جوش می خورد و غیض و غضب می کرد، انگار در بزرگترین آزمایش عمر استخدامیش قرار گرفته بود و مثل حر بن یزد ریاحی می باید بین سپاه امام حسین و عمر سعد و نتیجتا رفتن به بهشت و جهنم یکی را انتخاب کند، بله او واقعا مانده بود با دانش آموز ممتاز و صاحب افتخار مدرسه که همان سال در مسابقات علمی استان حائز مقام اول شده بود و قرار بود در المپیاد استانی زبان نیز شرکت کند، چه برخوردی داشته باشد...
بلمبشوی عجیبی بود... انگار همه گوش ها سنگین شده بودند... هیچ دفاعی مسموع نبود و هیچ استدلال و برهانی کارگر نمی افتاد... وقتی هم که زورزورکی بغضم را فرو خوردم و عاجزانه و از سر احساس تکلیف گفتم «آخه این توپ مسئولیتش با من بوده» به پوزخندی به من گفتند: «حالا فوقش گم می شد چهارصد پانصد که بیشتر قیمت نداشت، بهتر از این بود که بری بالای دیوار بیفتی طوریت بشه...» و من هم که تازه قیمت توپ را فهمیده بودم توی دلم خدا را بسیار بسیار شاکر شدم که علیرغم هچلی که توش افتاده بودم، حداقل توانسته بودم توپ را به مدرسه برگردانم چرا که پانصد تومان برای من که پدرم طلبه ای بود با بیست و هفت هزار تومان شهریه، پول خیلی خیلی زیادی بود...
خلاصه آن روز با همه سنگینی که داشت گذشت... روزهای دیگری هم گذشتند... امتحانات پایان ثلث هم تمام شد و نوبت به دریافت کارنامه ها رسید. کارنامه ام را که گرفتم از شوق در پوست نمی گنجیدم، نمراتم عالی بود و معدلم شده بود نوزده و هشتاد و پنج صدم یعنی از 20 واحد درسی فقط دوتا درس را بیست نشده بودم، یکی تاریخ ادبیات که شده بودم نوزده و یکی هم منطق که گرفته بودم هجده ... ولی این همهء کارنامه نبود و آنچه بیشتر از همه به چشم می آمد، یک نمره هجده در کادر مربوط به انضباطم بود. دلم سوخت... تو گویی در تمام گوشه و کنار روحم آتش افروخته بودند و عدالت داشت با درفش آخته خودش تک تک یاخته های تنم را داغ می گذاشت..
انضباط آن ثلث من یک نمره و هشتاد و پنج صدم از معدلم کمتر شده بود حال آنکه که علیرغم مشغله زیاد و تلاش شبانه روزی و اهتمام به درس و بحث خودم، همیشه در کارهای فوق برنامه مدرسه نیز پیش قدم بودم و زنگ های تفریح را با دفتر امور تربیتی همکاری می کردم... انضباط من هجده شده بود، درحالی که بسیاری از بچه هایی که هفت هشت تا تجدید ناقابل توی کارنامه داشتند و بعضا معلم ها را سر کلاس مچل می کردند، انضباطشان بیست شده بود... حتی معدل «عباس تیبیل» و «داش ممد» هم بیست شده بود... حسابی بغض کرده بودم، با اینکه می دانستم آن دو نمره را برای چه از دست داده ام، باز هم احساس می کردم یک جای کار می لنگد و یک جورایی به من ظلم شده است. در اینجا «محسن» همانی که بعدها دامادمان شد جمله نغزی گفت که طنین آن تا همین امروز در ذهنم باقی مانده است. او گفت: «آقای مدیر انسان اهل عدلیست ولی تنها قربانی چاقوی عدالت او تو بودی»
سکانس دوم
آری..! عدل بهترین و زیباترین صفت فرمانفرمایان و اهل تدبیر امور است که عدل ساعه افضل من عباده سنه، عدل سرمایه وجدان های بیدار و قوام دهنده پایه های حکومت است که الملک یبقی مع الفساد و لا بیقی مع الظلم، عدل زیباترین و اساسی ترین فضیلت انسانی در راه تعالی و کمال و بستر ساز سیر الی الله است، عدل همان «گلدن رول» یا قاعده طلایی ارسطو در انتظام بخشی به ساحت درون و قلمروی ملکات اخلاقی و انسانیست و انسان اهل تقوی آن را رفیق راه قرار داده و به عصای آن طریق می پیماید، کما اینکه حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام می فرمایند: قد الزم نفسه العدل.
و النهایه «عدالت» تجلی زیباترین شاخصه درونی انسانیت یعنی «وجدان» در حساس ترین موضع گیری بیرونی او یعنی «قضاوت» است. آری قضاوت همان امر خطیر و مسئولیت عظیمیست که اگر به زیور عدالت آراسته نگردد قاضی را مستوجب قهر الهی می کند که القاضی فی شهیر النار و اگر به گوهر زیبای عدالت تزیین یابد او را به رضایت حضرت یزدان فایز و مفتخر می نماید که خیر الناس القاضی بالحق. و چنین است که تنها و تنها علی که همه عدل است و همهء عدل اوست را سزد که بر «دکه القضا» نشیند؛ هم او که به شهادت تاریخ «اعدل الناس» بوده و قد قتل لشده عدله.
و اما قضاوت همیشه «در دعوی» نیست که گاه «بر اشخاص» است و با توجه به محور قرادادن شخصیت یک فرد که می تواند انسان، حزب، دولت، مجموعه یک نظام و یا یک امت باشد، به لغزش و ظلم بسیار نزدیک تر است؛به این معنی که:
اولاً نتیجه قضاوت در دعوی الزاما معادل سازی و ارائه تعریف از شخصیت طرف یا طرفین دعوا نیست کما اینکه رأی قاضی علیه حضرت امیر ـ علیه السلام ـ در «قضیه زین اسب» به معنای تخطئهء شخصیت آن بزرگوار یا کاستن از آن نیست و به همین صورت هم چیزی بر شخصیت و کرامت طرف پیروز نمی افزاید. ولی در قضاوت بر شخص نتیجه دقیقا مماثل سازی و ارائه تعریف از شخصیت یک شخص و معدل گیری از آن است. به عنوان مثال نتیجه قضاوت در دعوایی مربوط به یک شی با ارزش نهایتا «نفی یا اثبات ید» از یکی از طرفین و قضاوت بر شخص طرف دعوی، احیانا معادل قرار دادن شخصیت آن با «سارق»، «غاصب»، «طماع» و یا «خائن در امانت» است.
ثانیاً در دعوای مورد قضاوت، نگاه قاضی جزءی و فقط معطوف به مورد اختلاف است و مسائل بیرونی در هر درجه از اهمیت که باشند تأثیری در جریان قضاوت ندارند؛ کما اینکه امیر المومنین علیه السلام با مردی یهودی در پیشگاه قاضی به برابری می ایستند و مقام خلافت، تقوی و اسلام علی، هیچ کدام بر حق شهروندی آن یهودی پیشی نمی گیرند. ولی لازمهء قضاوت بر اشخاص همه جانبه نگری و قدرت تحلیل جمیع ویژگی های شخصیتی و معدل گیری است؛ چراکه جزئی نگری و غور در یک جنبه و غفلت از جنبه های دیگر شخصیت، خودبخود به بزرگنمایی آن جنبه و تسری و تعمیم آن انجامیده و نهایتا باعث «سپیدانگاری افراطی» یا «سیاه نمایی» می شود.
نتیجتا عدالت و انصاف اقتضا می کند انسان در لفافه حرف راستی کوچک، دروغی بزرگ نگوید که بزرگترین دروغ ها، تلویث، سیاه نمایی و قلب واقع است یعنی همان رذیلت حاد اخلاقی که متأسفانه یا ریشه در غرض ورزی و حقد و حسد دارد یا زائیده حمق و جهالت و کوته بینی است.
سکانس سوم
بگذارید مصداقی تر و بی تعارف صحبت کنم، بگذارید بی پرده حرف دلم را بزنم و به این چند سطر باقی مانده مرهمی بر دل ساطور زده بگذارم، آری گاه می شود فردی به اسم اصولگرایی و بلا نسبت از سر خیرخواهی، پاپیون انصاف بر غبغب غرور زده و دست بر کبکب خود نخبه بینی نهاده و از تریبون مجلس اسلامی، خدنگ خام بر خال خیال زده و به جنگ کژی و ناراستی رود.
می شود فردی چین بر جبین حق طلبی انداخته و به اسم زیبای عدالت، از در انکار و تلویث وجههء دولتی خدوم و پاکدست، درد آشنا و برخواسته از بطن اجتماع، ولایی و مقید به اصول و اهداف انقلاب و به مصداق اشداء علی الکفار رحماء بینهم، با مستمندان و پابرهنگان، عفیف و مهربان و نسبت به مستکبران و زیاده خواهان عنیف و بی گذشت، در آمده و خودپسندانه، دولت پیوند خورده با قلوب تودهء پابرهنه و خاکنشین و صد البته ولی نعمت و پشتیبان انقلاب را دوست نداشته باشد.
می شود فردی از زمره افتادگان و پاخوردگان دیروز و برخواستگان و قد گرفتگان امروز،پارگی سر زانوان دولتی برخواسته از محلات جنوب شهر را نیشخند زده و غبارآلودگی چهره او را به مسخره بگیرد و نخواهد بداند این سائیدگی، به زانوزدن برابر ملتی اگرچه سر به زیر ولی سربلند بوده و این غبار از تکاپو برای بردن عشق و امید تا پرت ترین کوچه های بی آسفالت و دهکوره های گم شده در کوره راه های خاکی این مرز و بوم بر رخساره اش نشسته است.
می شود فردی انگشت لجاجت بر جراحات گرده خسته از کار دولتی خدوم، فشرده و عامدانه نفهمد که هذا بنقل الجراب علی ظهره إلی منازل الارامل و الیتامی و المساکین** و دروغی به بزرگی انکار 24.5 میلیون رأی را در لفافه مجیزی راستگونه بگوید و واقعیتی به بزرگی حماسه 22 خرداد را واژگونه نماید،تا خودی نمایانده و نهایتا او هم چیزی گفته باشد.
ولی خدا را صد هزار بار شکر، دروغگو از هر نوعش که باشد کم حافظه است و از باب مثال برخی در حالی بر آشفتگی اقتصادی دولت خرده می گیرند که یادشان رفته در دولت فارغ از دغدغه اقتصادی اصلاحات، ککشان به وجدان نگزید و هشت سال کریمانه مهر سکوت بر لب زده و احیانا به همین دلیل مورد تفقد ایشان نیز قرار گرفته اند.
به هر حال همان طور که ظلم علی السویه عین عدل است انصاف گزینشی نیز عین ظلم است و این آلرژی فصلی و عدالت طلبی ادواری، راه و رسم همان دودوزه بازان و ضعیف کشانی است که روزگاری نه چندان دور با زبان طعن و تلخ خود امام امت رحمه الله علیه را می رنجاندند و عاقبت داد آن بزرگوار را در آوردند که «تا ديروز مشروب فروشى و فساد و فحشا و فسق و حکومت ظالمان براى ظهور امام زمان -ارواحنا فداه - را مفيد و راهگشا مى دانستند، امروز از اينکه در گوشه اى خلاف شرعى که هرگز خواست مسئولين نيست رخ مى دهد، فرياد وا اسلاما سر مى دهند»
آری..! این روزها بدجوری با دولت احساس همدردی می کنم و فکر می کنم بعضی ها نمره انضباط دولت را خیلی کمتر از معدل او می دهند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* در این سه سکانس به فراخور محتوی، ناچار از تغیراتی در زبان نگارش بوده ام.
** اشاره به کلام امام زین العابدین علیه السلام در رابطه با زخم کتف امام حسن سلام الله علیه که فرمود این جراحت به علت حمل سبد غذا برای بیوه ها، یتیمان و فقراء بر شانه اش ایجاد شده است.

سلام
چندی پیش برادری و یا شاید خواهری به نام ((مـــــــــــــــــــــــــا)) نوشته ای برای این جانب نهاده بود که البته از غربال استصواب این وبلاگ نگذشته و حذف گردید از آنجایی که ایشان از بنده به نوشته ذیل طلبکار شده اند متن دعوای ایشان و البته لایحه دفاع وبلاگ را در ادامه مطلب می آورم.
سال ۱۳۷۳ بود و من سال آخر دبیرستان بودم... دمدمای مغرب بود که بلند شدم وضو بگیرم و برای رفتن به مسجد آماده بشوم، خانه ما تا مسجد زیاد فاصله نداشت و رفتن به مسجد توفیقی بود که در آن روزهای گرم و عفیف قم، مثل این روزهای زاغ و بور و عور هلند از من دریغ نشده بود؛ مضاف بر اینکه اونجا ...
در این پست یک غزل قصیده اخلاقی را که در فروردین ماه سال ۱۳۸۷ و در زمان سکونت در لاهه با عنوان دریای طوفانی سروده ام برای شما می گذارم. امیدوارم ضمن استفاده این دوست کوچک خود را از راهنمایی و اعلام نظر محروم نفرمائید.
درياي طوفاني
هرچند كه اطناب سخن زيبا نيست
اينبار كمي درد دلم طولاني است

این روزها روزهای غریبی است
اخبار ملتهب است
لحظه ها تاول زده و به کمتر اشاره ای می ترکند
این روزها همهء خیابان های تهران بن بستند و هیچ راهی به مقصد نمی رسد

محمود در صدر اخبار است
مریدان بی بی سی فارسی گریه می کنند
و آفتاب پرست ها در آفتاب دموکراسی رنگ به رنگ می شوند
مولاي من!
خليفه نيستي
سلطان هم
فقط امام اول مظلوماني
و جاي پنج سال
...
مقاله ای را تحت عنوان تأملي اجمالي در زبان، سبك و ساختار شعري علي معلم نوشته رضا اسماعيلي كه در اخرين شماره مجله ادبي اصحاب قلم نشر سوره چاپ شده است، در دسترس علاقه مندان مي گذارم.
|
«علي معلم دامغاني» از شاعران برجسته، انديشمند، و صاحب سبك معاصر است... |
اي كارواني را مسافر نام كرده
ما را پرستوي مهاجر نام كرده
.....